تیم مدیریت بادغیس دات کام پیشاپیش فرارسیدن عید سعید فطر را برای تمام مسلمین جهان بخصوص برای شما کاربران عزیز تبریک و تهنیت عرض داشته و امید وار است که لحظات دیدار و تقسیم شادمانی با یک دیگر را به فال نیک گرفته و به تحکیم روابط اجتماعی و فامیلی خود در پرتو فیض روزه و ایام عید بپردازید. امروز روز اول عید سعید فطر میباشد از خداوند متعال استدعا میداریم که این روز را به خوبی و خوشی سپری نمائید

نظر سنجي

به کی رای خواهید داد؟
محمدنعیم قلعه نوی،
آزیتا رفعت،
عبدالواسع محزون،
غلام سرور فایز،
حاجی معلم غلام سخی،
محمدیعقوب شمس،
حاجی محترمه،
سیدنادر حاتمی،
ملا ملنگ،
عبدالله عزیزی،
ویا دیگران؟

تـرس ها و امیـد ها (یک قصه)

altتـرس ها و امیـد ها: روز و روزگاری بود پسر بچه کوچک در روستای دور افتاده ای کوهستانی درسر تپه بلند خاکی با پدر پیر ومادر زهیر دوخواهر ویک برادر از خود کوچکتر زنده گی میکرد. روزبه کار زراعت ومالداری مشغول بودند وشب را بدون روشنائی درمحیط آرام به خواب می رفتند شبها وروزها آنقدر بی صداوآرامبخش بود که غیر از صدای باد، شرشر جوی آب ونعره مرغ وحیوان دیگر چیزی شنیده نمی شد. چند خانه دیگر ازهمسایه ها هم پهلوی شان به یک قطار سر همین تپه قرار داشتند. خانه های همه یک قسم ساخته شده بودند تنها جوی آب به بعضی خانه ها نزدیک تر بود. در لب جوی آب که از چشمه  به  زمین ها میرسید درخت های بید وسپیدار منظم بدوطرف این تپه شانده شده بود. کمی پایینتر  چمن زاری بود که بشکل  دنباله دار با عرض وطول متفاوت...(ارسالی:محمد دین "انوری") بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 3 اسد 1389 نظرات (1) ادامه مطلب ...

نازدانه بچۀ پیرزال(یک داستان)

نازدانه بچه پیرزال: بود نبود در زیر آسمان کبود پیر زنی بود او یک  پسر داشت وپیر زن پسر خودرا به نازدانگی یزرگ کرده بود   وقتی پیر زن بسیار ضعیف شده بود او هنوز هم پسر خودرا دوست داشت وپسرش را برای آوردن هیزم روان نمی کرد مردم به پیر زن گفتند پسر خودرا بگذار که کار کند وبه همرای بچه ها به هیزم برود تو هم ضعیف شده ای پیر زن قبول کرد وگفت: به شرطی پسرم را همرای پسران تان روان میکنم که اورا سلامت بر گردانید مردم ده گفتند خوب است  بچه ها  در راه میرفتند وپسر پیر زال از پای ماند ورفته نمیتوانست بچه های قریه گفتند بیایید اورا به پشت خودکنیم یک پسر اورا به پشت خود کرد وبالاخره به جای هیزم رسیدن هیزم جمع آوری نمودند پسر پیرزال در جمع آوری وکندن هیزم حصه نگرفت بچه های قریه برای پسر پیرزال هم هیزم جمع کردند تا بخانه اش ببرد اما بچه پیر زال نتوانست هیزم را ببرد... (داستان از عبدالقادر از غور) بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 14 سرطان 1389 نظرات (1) ادامه مطلب ...

نجار با ته تیشه سنگی "به مناسبت هشتم مارچ روز خجسته زن"

altنجار با ته تیشه سنگی "به مناسبت هشتم مارچ روز خجسته زن": بود نبود در زمان قدیم پادشاه بود او روزی بخاطر تفریح وگشت همراه وزیرش به شهر و بازار بر آمد. پادشاه از رسته های دکاندارن وکسبه کاران دیدن کرد ورسید به بازار نجاران حین بازدید کارنجاران متوجه یک نجار شد که ته تیشه اش از سنگ است سایر نجاران همه بالای ته تیشه چوبی کارمی کردند فقط همین یک نفر نجار ته تیشه اش از سنگ بود. پادشاه تعجب کرد واز وزیرش پرسید این چه اسرار است وزیر که آدم هوشیاری بود گفت : این نجار در خانه از خانم خود خوش است وخانمی خوشخلقی دارد ا زهمان سبب به خوشی کارمیکند وتیشه... (ارسالی:محمد دین انوری) بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 17 حوت 1388 نظرات (1) ادامه مطلب ...

شیخ و موش ( داستان)

altشيخ وموش: بود نبود بیرون از شهر بزرگ یک دره بود ویک شیخ درآنجا خانه داشت بخاطر عبادت خدا وخواسته هایش همیشه روبه سجده افتاده بود وتمام شب مصروف خواندن نمازهای نفل بود هرچند مردم شهر اورادوست داشتند لیکن اواز مردم دور درغم جان خود بود سال ۱۲ ماه روزه داشت یک روز هم کسی نان اورا ندید یا به ذکر ویا به فکر مشغول بود شیخ نزد هرکس محترم وقابل قبول بود نه خیرات میبرد ونه شکرانه ونه بکسی تاویز می نوشت . بخاطر دعا مردم نزدش میرفتند پیر یک لحظه آنهارا نزد... ( نویسنده: سوسن) بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 5 حوت 1388 نظرات (3) ادامه مطلب ...

مشکل مأمور (داستان)

altمشکل مامور: روز به پایان خود رسیده بود که مرد مامور نفسک زده بخانه آمد وسرورویش از گرد وخاک دیده نمیشد درحالیکه خسته ومانده به نظرمیرسید خلته سوداکه تادهن پربود به خانمش داد وگفت : امروز ترکاری ارزان خریدم واز خانم اش خواهش  کرد تا کچالو را غورمه کن که زیاد گرسنه شده ام وخودش مصروف کشیدن دریشی اش شد. درین اثنا خانمش گفت : او مرد چطور میکنی از صبح تابحال چندبار است که پسر صاحب خانه میاید ومیگوید هرچه زودتر خانه را خالی کنین که دامادش میآید... (نویسنده: محمد دین انوری) بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 5 حوت 1388 نظرات (1) ادامه مطلب ...

احترام پلنگ به قرآن (یک قصه)

altاحترام پلنگ به قرآن: یک نفر شکاری که درکارش وارد وماهر شده بود وهمیشه در کوه ودره ها مصروف شکار بود وبخوبی میتوانست درسختی وبلندی کوه ها برود.روزی از یک سنگلاخ در حال گذشتن بود که یک پلنگ قوی از مقابلش آمد. آنوقت راه بند شده بود امکان برگشت وجود نداشت هیچ راهی دیگری هم نبود.  این راه آنقدر باریک وخطرناک بود که یک نفرکوه نورد به مشکل میتوانست عبور نماید آنهم همین شکاری بود که ازچنین راهی میگذشت...( ارسالی: محمد دین "انوری") بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 21 دلو 1388 نظرات (4) ادامه مطلب ...

زیبا و تاجور ( داستان)

alt زیبا و تاجور: بود نبود سوداگری بود.اودو خانم ودودخترداشت اسم دختر بزرگش تاجور ودختر کوچکش زیبا بود مادرزیبافوت کرده بود ؛زیبادخترخوب وباادب بود. اما تاجوربسیارنازدانه ودخترتنبل بود.مادراندرش همیشه زیبا را برای ریشتن تار به صحرا می فرستاد , یکروز گاو زرد زیبا ازاو خواست تاپشم را به او بدهدزیبا پشم را به گاو داد؛ گاو پشم را خورد و دوباره تار بیرون کرد .ازاین بعد زیبا زود زود به خانه میرفت روزی ازروزها پشم زیبا را باد به درب غاری برد او از دنبال پشم به دروازه غار رفت تا خواست پشم را بگیرد ؛ دیوی بزرگی پیش رویش ظاهر شد به اوسلام داد ,دیو گفت اگر سلام نمی دادی ترا حتمآ میخوردم ؛حالا بگو چه میخواهی ؟زیبا گفت پشمم را باد آورده است... (ارسالی: سوسن) بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 12 دلو 1388 نظرات (4) ادامه مطلب ...

آدم بیخانه ( یک قصه واقعی)

alt
آدم بیخانه: بود نبود یک مردی بود در شرایط جاری زنده گی میکرد او در فکر زنده گی خودش نبود و دربین همقطارانش بی دول وبی نذیر بود وی مرد پر تلاش صادق وخیر اندیش  بود.  گرچه نو به سن جوانی رسیده بود اماعشق وطن بدلش جای گرفته بود. درحکومت آن وقت  کار میکرد وهمکارانش بر علاوه کار برای خود خانه وکاشانه ساخته بودند او هنوز هم این کار همکارانش را قبل ازوقت وبی مورد میدانست گناهش نبود میگفت هنوز زن ندارم خانه وپول را چه کنم گرچه همان وقت خانه...( ارسالی: محمد دین انوری) بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 23 جدی 1388 نظرات (2) ادامه مطلب ...

دختری پری چهره (قصه)

alt
دختری پری چهره: بود نبود در زیر آسمان کبود یک پادشاه بود او یک پسر داشت وپسر خودرا بهتر زجان وبیشتر زمال دوست میداشت بالای پسر خود برای آماده ساختن به جنگ  مهارت های رزمی تمرینات شکار ، نیزه بازی ، تیر اندازی ، وشمشیر یازی را اجرا میکرد روزی از روزهای آفتابی بچه پادشاه همراه عساکر به صحرا برای شکار رفت او از عساکر جداشده وآنهارا به قصر فرستاد وخودش به تنهای به شکار رفت ناگهان آهوی را دید که  دوازده رنگ دارد بچه پادشاه تیر خودرابرای شکار آهو... (ارسالی: سوسن) بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 16 جدی 1388 نظرات (11) ادامه مطلب ...

یک حکایت جالب و آموزنده

امان از تعجیل در قضاوت و نتیجه گیری عجولانه:مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در چوکی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر... بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 15 قوس 1388 نظرات (4) ادامه مطلب ...

طنزی برای کمپاین انتخاباتی

اينجانب قومندان زربه يی فرزند قومندان غمزه يی در سال 5000 عيسوی در قريه کنواله خيل مربوط ولسوالی مرچک او ولايت گرگان پا به عرصه وجود گذاشته و دوران کودکی را در تشله بورد، لولک دوانی و چارمغز بورد پشت سر گذاشته و بعداً تحصيلات خود را در رشته کيسه بری ، قماربازی، استعمال دخانيات و دروغ پردازی به پايه اکمال رسانيده و حالا ميخواهم خود را به حيث کانديد مستقل ولسی جرگه کشور انتخاب نمايم تا بتوانم ازين طريق به هم مسلکان خود مصدر خدمت شوم... بقیه در ادامه مطلب...
نشر مطلب توسط: zakariarahimi | تاريخ ارسال: 29 جوزا 1388 نظرات (6) ادامه مطلب ...

فكاهيات كاغذ پيچ

ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پايم را شکسته نمی توانم بلند شم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

براي ديدن بقيه فكاهي بالاي ادامه مطلب كليك كنيد.


نشر مطلب توسط: admin | تاريخ ارسال: 28 حمل 1388 نظرات (6) ادامه مطلب ...