تـرس ها و امیـد ها: روز و روزگاری بود پسر بچه کوچک در روستای دور افتاده ای کوهستانی درسر تپه بلند خاکی با پدر پیر ومادر زهیر دوخواهر ویک برادر از خود کوچکتر زنده گی میکرد. روزبه کار زراعت ومالداری مشغول بودند وشب را بدون روشنائی درمحیط آرام به خواب می رفتند شبها وروزها آنقدر بی صداوآرامبخش بود که غیر از صدای باد، شرشر جوی آب ونعره مرغ وحیوان دیگر چیزی شنیده نمی شد. چند خانه دیگر ازهمسایه ها هم پهلوی شان به یک قطار سر همین تپه قرار داشتند. خانه های همه یک قسم ساخته شده بودند تنها جوی آب به بعضی خانه ها نزدیک تر بود. در لب جوی آب که از چشمه به زمین ها میرسید درخت های بید وسپیدار منظم بدوطرف این تپه شانده شده بود. کمی پایینتر چمن زاری بود که بشکل دنباله دار با عرض وطول متفاوت...(ارسالی:محمد دین "انوری") بقیه در ادامه مطلب...
نجار با ته تیشه سنگی "به مناسبت هشتم مارچ روز خجسته زن": بود نبود در زمان قدیم پادشاه بود او روزی بخاطر تفریح وگشت همراه وزیرش به شهر و بازار بر آمد. پادشاه از رسته های دکاندارن وکسبه کاران دیدن کرد ورسید به بازار نجاران حین بازدید کارنجاران متوجه یک نجار شد که ته تیشه اش از سنگ است سایر نجاران همه بالای ته تیشه چوبی کارمی کردند فقط همین یک نفر نجار ته تیشه اش از سنگ بود. پادشاه تعجب کرد واز وزیرش پرسید این چه اسرار است وزیر که آدم هوشیاری بود گفت : این نجار در خانه از خانم خود خوش است وخانمی خوشخلقی دارد ا زهمان سبب به خوشی کارمیکند وتیشه... (ارسالی:محمد دین انوری) بقیه در ادامه مطلب...
شيخ وموش: بود نبود بیرون از شهر بزرگ یک دره بود ویک شیخ درآنجا خانه داشت بخاطر عبادت خدا وخواسته هایش همیشه روبه سجده افتاده بود وتمام شب مصروف خواندن نمازهای نفل بود هرچند مردم شهر اورادوست داشتند لیکن اواز مردم دور درغم جان خود بود سال ۱۲ ماه روزه داشت یک روز هم کسی نان اورا ندید یا به ذکر ویا به فکر مشغول بود شیخ نزد هرکس محترم وقابل قبول بود نه خیرات میبرد ونه شکرانه ونه بکسی تاویز می نوشت . بخاطر دعا مردم نزدش میرفتند پیر یک لحظه آنهارا نزد... ( نویسنده: سوسن) بقیه در ادامه مطلب...
مشکل مامور: روز به پایان خود رسیده بود که مرد مامور نفسک زده بخانه آمد وسرورویش از گرد وخاک دیده نمیشد درحالیکه خسته ومانده به نظرمیرسید خلته سوداکه تادهن پربود به خانمش داد وگفت : امروز ترکاری ارزان خریدم واز خانم اش خواهش کرد تا کچالو را غورمه کن که زیاد گرسنه شده ام وخودش مصروف کشیدن دریشی اش شد. درین اثنا خانمش گفت : او مرد چطور میکنی از صبح تابحال چندبار است که پسر صاحب خانه میاید ومیگوید هرچه زودتر خانه را خالی کنین که دامادش میآید... (نویسنده: محمد دین انوری) بقیه در ادامه مطلب...
احترام پلنگ به قرآن: یک نفر شکاری که درکارش وارد وماهر شده بود وهمیشه در کوه ودره ها مصروف شکار بود وبخوبی میتوانست درسختی وبلندی کوه ها برود.روزی از یک سنگلاخ در حال گذشتن بود که یک پلنگ قوی از مقابلش آمد. آنوقت راه بند شده بود امکان برگشت وجود نداشت هیچ راهی دیگری هم نبود. این راه آنقدر باریک وخطرناک بود که یک نفرکوه نورد به مشکل میتوانست عبور نماید آنهم همین شکاری بود که ازچنین راهی میگذشت...( ارسالی: محمد دین "انوری") بقیه در ادامه مطلب...
زیبا و تاجور: بود نبود سوداگری بود.اودو خانم ودودخترداشت اسم دختر بزرگش تاجور ودختر کوچکش زیبا بود مادرزیبافوت کرده بود ؛زیبادخترخوب وباادب بود. اما تاجوربسیارنازدانه ودخترتنبل بود.مادراندرش همیشه زیبا را برای ریشتن تار به صحرا می فرستاد , یکروز گاو زرد زیبا ازاو خواست تاپشم را به او بدهدزیبا پشم را به گاو داد؛ گاو پشم را خورد و دوباره تار بیرون کرد .ازاین بعد زیبا زود زود به خانه میرفت روزی ازروزها پشم زیبا را باد به درب غاری برد او از دنبال پشم به دروازه غار رفت تا خواست پشم را بگیرد ؛ دیوی بزرگی پیش رویش ظاهر شد به اوسلام داد ,دیو گفت اگر سلام نمی دادی ترا حتمآ میخوردم ؛حالا بگو چه میخواهی ؟زیبا گفت پشمم را باد آورده است... (ارسالی: سوسن) بقیه در ادامه مطلب... 

ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پايم را شکسته نمی توانم بلند شم
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
براي ديدن بقيه فكاهي بالاي ادامه مطلب كليك كنيد.